تبليغاتX
جایی میان ابرها
 

من تا حالا نمردم که بدونم مردن سخته یا آسون.
ولی مدتیه که زندگی می کنم و می تونم بگم زندگی کردن کار آسونی نیست.

 


 


 

 از فیلم "گوست داگ"
 
جیم جارموش

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391ساعت 17:58  توسط زینب توقع همدانی  | 

 
"ف.ع" عزیز!

از دیروز عصر که تو با آن شئ دراز و بدقلق(!) سوار ماشین شدی و رفتی،تا الان دل من یک جوری شده.گرفته لابد.
گفتم که گفته باشم!

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم اردیبهشت 1391ساعت 14:48  توسط زینب توقع همدانی  | 

 

مهم این نیست که وقتی باید خوب باشی، خوب باشی

مهم اینه که وقتی میشه بد باشی، خوب باشی.

 


 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم فروردین 1391ساعت 15:42  توسط زینب توقع همدانی  | 

 


جانم فدای دل کوچکِ زینب (س) ،


 وقتی تار ِ موی ِ مادر را لای شانه دید...

 

 


 

 

 

 

عشق.ن: أشهد ان لا امرأة الا انت... 


+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم فروردین 1391ساعت 1:50  توسط زینب توقع همدانی  | 

 

تخففوا ، تلحقوا ..

.

.

.

سبک گردید تا ملحق شوید ..

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم فروردین 1391ساعت 15:23  توسط زینب توقع همدانی  | 



حیف نیست

بـهار

از سر اتفاق بغلتد در دستم

آن وقت

"تو" نباشی!؟



«شمس لنگرودی»

 

 
 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم فروردین 1391ساعت 1:58  توسط زینب توقع همدانی  | 


"منـیّـت" مثل آبی که خیلی آرام نشت کند در یک تکه چوب یا یک پارچه ی ضخیم،

دارد نشت می کند در من
در کارهای من
در زندگی من
در حرف های من
در قول های من
در تصمیم های من
در نوشته های من
در من ِمن..




و وجود این همه "من" در من، اتفاق ِ خطرناکیست.
خطرناک تر از خیس شدن پارچه یا چوبی که نباید خیس شود.


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم اسفند 1390ساعت 0:53  توسط زینب توقع همدانی  | 

 


وقتی نمی خوای سقوط کنی،


لـزومی نداره وایسـتی لبـه ی پرتـگاه.

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم اسفند 1390ساعت 10:8  توسط زینب توقع همدانی  | 


ظرفیت اس ام اس های گوشی ام پر شده و هربار پیامی می آید،روی صفحه گوشی هشدار می آید که:
?Too many massages.Delete some from any folder.delete now      
و من نمی دانم در جواب،چه طور به این گوشی زبان نفهم، بفهمانم که پاک کردن حتی یکی از این اس ام اس ها چیزی در حکم غم و اندوه عمیق برای من محسوب می شود و چقدر وقت از من می گیرد هربار مرور این اس ام اس ها و کلاه قاضی کردن ها که فلان اس ام اس فروتر رفته است در خاطراتم،یا بهمان اس ام اس؟!

گاهی وقت ها وضعیت بحرانی می شود و آنقدر این اس ام اس ها دلبری می کنند برایم که بی خیالِ اس ام اس ِ تازه رسیده ی در انتظار مانده می شوم و می گذارم دلِ این گوشی خوش باشد و هی دینگ دینگ صدا کند و اخطارم بدهد که اس ام اسی در صف مانده و منتطر است بخوانمش  و من گوشم بدهکار نباشد و هی برای خودم فروتر روم در خاطرات چندین و چند ساله و این حس ِ مبهم ِ تعریف نشده.

فرو رفتن در این حس برایم به طور عجیبی لذت بخش است.
حتی اگر دوست شماره ۵ از اینکه من هنوز دلم نیامده فحشی که دوست شماره ۱ سه سال پیش برایم فرستاده پاک کنم،از خنده ریسه برود.
حتی اگر صدای دینگ دینگ ِ اخطارهای گوشی روی اعصابم رژه برود.
حتی تر اگر بدانم پشت این لذت عجیب و غریب،کنجکاوی ای خوابیده است که تا اس ام اس جدید را نخواند آرام نمی گیرد؛
و این
و این یعنی مرگ تدریجی نوستالژی های من..

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام بهمن 1390ساعت 12:17  توسط زینب توقع همدانی  | 


اگر چله ی زمستانی دلتان هوای بهار را کرد،
یک تک پا زحمت بکشید بروید از نزدیک ترین فروشگاه محل، یک عدد (اگر پسندیدید بعدا می توانید بیشتر) شامپو پروتئینه صحت خریداری نموده، درش را باز کنید،

تا بوی بهار و چغاله بادام و کوچه های خیس خورده تا عمق استخوان هایتان نفوذ کند.

 

 

 

 


پ.ن: در صورت عدم همزاد پنداری و حس مشترک با نگارنده،شماره حساب خود را به شماره پیامک ۳۰۰۰۰۱۲۳ ارسال نمایید تا هزینه ی خرید شامپوی فوق الذکر به حسابتان واریز شود.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم بهمن 1390ساعت 17:40  توسط زینب توقع همدانی  | 


میگم: سخته.مث بالا رفتن از سربالایی می مونه.


میگه: قشنگیش به همینه.






                                                                                          پ.ن: زیر شمشیر غمت..



+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم بهمن 1390ساعت 18:7  توسط زینب توقع همدانی  | 


پاری وقت ها خیال برم می دارد.خودم را می بینم با یک کلمن بزرگ.با یک کلمن بزرگ پر از یخ و شربت.
خیالم می گوید ترجیحا شربتش اگر خاکشیر باشد بهتر است.می گوید خاکشیر مثل آبی که بریزند روی آتش،عطش را می برد.
بعد خیالم مرا با کلمن پر از یخ،پرت می کند به هزار و خورده ای سال قبل.عدل می برد به تاریخ ده ِ یک ِ شصت و یک ِ هجری قمری. می برد به صحرای بی آب و علف.
من خودم را مات و مبهوت می بینم،که هول شده ام.که تند تند لیوان پُـر می کنم و می دهم به دست سپاه. یک لیوان پر می کنم برای علی اکبر.یک لیوان برای عباس. یک لیوانِ بزرگ ِ شربت ِ پر از یخ برای شما،آقا!

بعد خیالم، خیالش که راحت شد از سپاه، مثل یخ های توی کلمن یواش یواش آب می شود.
من تازه آن موقع یادم می افتد که همه ی تصویر ها خیال بوده.که کلمن شربت خیال بوده.لیوان های بزرگ بلور پر از یخ خیال بوده.لب های سیراب شما خیال بوده.
دلم می گیرد.می روم قایم می شوم زیر پتو و روضه ی تشنگی شما را گوش می دهم.
روضه ی تشنگی شما و لب های تشنه ی علی اصغر را..

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم دی 1390ساعت 11:21  توسط زینب توقع همدانی  | 

 

 

 

 

 

 

 

                                                       

                                                                                           و هل یرحـم الضـال الا الهــادی..؟

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم دی 1390ساعت 15:53  توسط زینب توقع همدانی  | 


احساس کسی را دارم که وسط دریا،ناغافل آب آمده و پاروهایش را برده و حالا همین طور مانده آن وسط.
دراز کشیده کف قایق و چشم هایش را بسته.
چشم هایش را بسته و توی دلش دعا می کند موج های بلند و ترسناکی که هی می آیند و قایقش را بالا و پایین می کنند،بالاخره قایقش را برسانند به ساحل.
چشم هایش را بسته و سعی می کند خودش را بزند به بی خیالی.
خودش را می زند به بی خیالی.اما ترسی می آید و در تک تک سلول های بدنش خانه می کند.

احساس کسی را دارم که وسط دریا ناغافل آب آمده و پاروهایش را برده و حالا همین طور مانده آن وسط.
همین طور مانده آن وسط.
با ترس.
بی پارو.



+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم دی 1390ساعت 1:35  توسط زینب توقع همدانی  | 

 

 "استثنا"ها،

آینه های دقی هستند، که دارند "روح" مرا کدر می کنند.

می شکنند و لِه می کنند.
له می کنند.
له می کنند.
له می کنند.
ل
ه
می کنند.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم آذر 1390ساعت 16:9  توسط زینب توقع همدانی  | 

 

 

 

 

                                         لا خـیر فی العـیش بعد الحســین . . .

 

 

 

 


+ نوشته شده در  یکشنبه ششم آذر 1390ساعت 2:6  توسط زینب توقع همدانی  | 


 

میگه: وقتی زیادی تو یه راه پله وایستی،میشی جزء همون طبقه.



میگم: تازه اگه سقوط نکنم.



میگه: تازه اگه سقوط نکنی.

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم آبان 1390ساعت 23:12  توسط زینب توقع همدانی  | 



می گویم: بیست سالگی به بعد مثل شیب تند سرسره می ماند.
دیگر مرز بین سال هایت معلوم نیست.انگار تمام روزهایت در مه فرو رفته باشند.
آن قدر که اگر خاطره ای توی ذهنت بیاید باید کلی کلنجار بروی و پای تقویم را وسط بکشی تا بفهمی مثلا خاطره ی۲۱ سالگی ات بوده،نه ۲۳سالگی.

دوست شماره ۴ دستش را ستون چانه اش کرده و با حدالقل امکان پلک زدن زل زده به چشم هایم.
توی عمق نگاهش خودم را می بینم و کلاف درهم و پیچیده ی بیست و چهار سالگی ام را.
دلم می خواهد سر نخ ۲۴ سالگی ام را گره بزنم تا قدر ِآنی هم که شده
تصویر این لحظه و این نگاه،قاب شده در این کلاف تو در تو بماند؛
تا همیشه...


+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم مهر 1390ساعت 23:26  توسط زینب توقع همدانی  | 

 


می گوید:  تا نفهمی "هیچ" ی،
               روی پله ی صفرم می مانی.


می گویم:  می دانم.


می پرسد: می دانی؟!


می گویم:  نه.

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم شهریور 1390ساعت 22:31  توسط زینب توقع همدانی  | 

 

  دسـت  مــرا  بگــیر

  که  آب  از              گذشت ... 
                   سرم

 

 

 

 

                                                                          پ.ن:  الغـریق یتشـبث بکـل حشیش؛ 

       غرقه بر هر گیاه خشک چنگ زند..

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم مرداد 1390ساعت 1:46  توسط زینب توقع همدانی  |