تبليغاتX
جایی میان ابرها

پاری وقت ها خیال برم می دارد.خودم را می بینم با یک کلمن بزرگ.با یک کلمن بزرگ پر از یخ و شربت.
خیالم می گوید ترجیحا شربتش اگر خاکشیر باشد بهتر است.می گوید خاکشیر مثل آبی که بریزند روی آتش،عطش را می برد.
بعد خیالم مرا با کلمن پر از یخ،پرت می کند به هزار و خورده ای سال قبل.عدل می برد به تاریخ ده ِ یک ِ شصت و یک ِ هجری قمری. می برد به صحرای بی آب و علف.
من خودم را مات و مبهوت می بینم،که هول شده ام.که تند تند لیوان پُـر می کنم و می دهم به دست سپاه. یک لیوان پر می کنم برای علی اکبر.یک لیوان برای عباس. یک لیوانِ بزرگ ِ شربت ِ پر از یخ برای شما،آقا!

بعد خیالم، خیالش که راحت شد از سپاه، مثل یخ های توی کلمن یواش یواش آب می شود.
من تازه آن موقع یادم می افتد که همه ی تصویر ها خیال بوده.که کلمن شربت خیال بوده.لیوان های بزرگ بلور پر از یخ خیال بوده.لب های سیراب شما خیال بوده.
دلم می گیرد.می روم قایم می شوم زیر پتو و روضه ی تشنگی شما را گوش می دهم.
روضه ی تشنگی شما و لب های تشنه ی علی اصغر را..

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم دی 1390ساعت 11:21  توسط زینب توقع همدانی  | 

 

 

 

 

 

 

 

                                                       

                                                                                           و هل یرحـم الضـال الا الهــادی..؟

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم دی 1390ساعت 15:53  توسط زینب توقع همدانی  | 


احساس کسی را دارم که وسط دریا،ناغافل آب آمده و پاروهایش را برده و حالا همین طور مانده آن وسط.
دراز کشیده کف قایق و چشم هایش را بسته.
چشم هایش را بسته و توی دلش دعا می کند موج های بلند و ترسناکی که هی می آیند و قایقش را بالا و پایین می کنند،بالاخره قایقش را برسانند به ساحل.
چشم هایش را بسته و سعی می کند خودش را بزند به بی خیالی.
خودش را می زند به بی خیالی.اما ترسی می آید و در تک تک سلول های بدنش خانه می کند.

احساس کسی را دارم که وسط دریا ناغافل آب آمده و پاروهایش را برده و حالا همین طور مانده آن وسط.
همین طور مانده آن وسط.
با ترس.
بی پارو.



+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم دی 1390ساعت 1:35  توسط زینب توقع همدانی  | 

 

 "استثنا"ها،

آینه های دقی هستند، که دارند "روح" مرا کدر می کنند.

می شکنند و لِه می کنند.
له می کنند.
له می کنند.
له می کنند.
ل
ه
می کنند.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم آذر 1390ساعت 16:9  توسط زینب توقع همدانی  | 

 

 

 

 

                                         لا خـیر فی العـیش بعد الحســین . . .

 

 

 

 


+ نوشته شده در  یکشنبه ششم آذر 1390ساعت 2:6  توسط زینب توقع همدانی  | 


 

میگه: وقتی زیادی تو یه راه پله وایستی،میشی جزء همون طبقه.



میگم: تازه اگه سقوط نکنم.



میگه: تازه اگه سقوط نکنی.

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم آبان 1390ساعت 23:12  توسط زینب توقع همدانی  | 



می گویم: بیست سالگی به بعد مثل شیب تند سرسره می ماند.
دیگر مرز بین سال هایت معلوم نیست.انگار تمام روزهایت در مه فرو رفته باشند.
آن قدر که اگر خاطره ای توی ذهنت بیاید باید کلی کلنجار بروی و پای تقویم را وسط بکشی تا بفهمی مثلا خاطره ی۲۱ سالگی ات بوده،نه ۲۳سالگی.

دوست شماره ۴ دستش را ستون چانه اش کرده و با حدالقل امکان پلک زدن زل زده به چشم هایم.
توی عمق نگاهش خودم را می بینم و کلاف درهم و پیچیده ی بیست و چهار سالگی ام را.
دلم می خواهد سر نخ ۲۴ سالگی ام را گره بزنم تا قدر ِآنی هم که شده
تصویر این لحظه و این نگاه،قاب شده در این کلاف تو در تو بماند؛
تا همیشه...


+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم مهر 1390ساعت 23:26  توسط زینب توقع همدانی  | 

 


می گوید:  تا نفهمی "هیچ" ی،
               روی پله ی صفرم می مانی.


می گویم:  می دانم.


می پرسد: می دانی؟!


می گویم:  نه.

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم شهریور 1390ساعت 22:31  توسط زینب توقع همدانی  | 

 

  دسـت  مــرا  بگــیر

  که  آب  از              گذشت ... 
                   سرم

 

 

 

 

                                                                          پ.ن:  الغـریق یتشـبث بکـل حشیش؛ 

       غرقه بر هر گیاه خشک چنگ زند..

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم مرداد 1390ساعت 1:46  توسط زینب توقع همدانی  | 




نور را

      از هر کجا

           جلویش را

                  بگیری،

                       نیست می شود.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم مرداد 1390ساعت 16:57  توسط زینب توقع همدانی  | 

 

و تنها افتخار این وبلاگ همین بس

که با وجود نداشتن مطلب نویسنده اش،

در "چهارم شعبان" به روز شد.

 

 

 

 

پ.ن: و لعن الله من حال بینک و بین ماء فرات...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم تیر 1390ساعت 10:24  توسط زینب توقع همدانی  | 

 

 


  می خوابد.

 

  تب ِ همه چیز یک روز می خوابد.

 

  جز تبی که گرمایش را از "تو" می گیرد.

 

 



 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم خرداد 1390ساعت 2:9  توسط زینب توقع همدانی  | 





    دعای مــادرم


    دخیل های بسته را


    بـاز می کنـد.

 

  

  - به راحتی.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم خرداد 1390ساعت 0:30  توسط زینب توقع همدانی  | 

 

کاش شما دختر پیامبر نبودید،

كاش فاطمه نبوديد،

كاش اينقدر خوب نبوديد،


تا


دل ما اينقدر آتش نمي گرفت.

 






پ.ن: أشهد ان لا امرأة الا انت...

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم اردیبهشت 1390ساعت 11:40  توسط زینب توقع همدانی  | 

 

 

 

 

    خدایا؛        

    کسی که خوبی هایش هم بد است        

    پس چگونه بدی هایش بد نباشد؟        

 

 

     "دعای عرفه"        

 

 

  

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم فروردین 1390ساعت 3:22  توسط زینب توقع همدانی  | 


دیشب ،"میم" که تا آن لحظه برایم  100 بود، خودش را پایین آورد و رسید به چیزی نزدیک 30.
وقتی "میم" 30 شد، احساس کردم "میم" و من یکی هستیم. "میم" از این تفریق 70 شماره ای ترسید. 
بعد حرف هایی برایم زد که یک دفعه  30 برایم شد 60. وقتی "میم" این مثبت 30 شماره ای را فهمید خیالش راحت تر شد.
نمی دانم چه شد که یک دفعه "میم" انگار با بادبادکی سفید بالا رفت. آن قدر بالا که عددش را از آن جا نمی دیدم . آن قدر بالا که "میم" کنارم تبدیل شد به بی نهایتی که معلوم نبود چیست.
من از بی نهایتی "میم" ترسیدم. "میم" ترسم را فهمید. "میم" گفت حالا نه من "میم" ام، نه تو زینب. 
"میم" راست می گفت.در چنان خلسه ای فرو رفته بودیم که نه "میم" ،"میم" بود و نه من،زینب.
"میم" به گنگی و گیجی ام خندید.گفت صبح که بشود همه چیز درست می شود.

"میم" راست می گفت.
"میم" همیشه راست می گوید.
صبح که شد "میم" ،"میم" شده بود و من، زینب.


تمام

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم اسفند 1389ساعت 15:57  توسط زینب توقع همدانی  | 

 

هیچ کدام از تصاویر موبایلم جرأت wallpaper شدن را ندارند،

 

جز تصویر گنبد سبز تو.

 

 

 

پ.ن: تولدت بر من مبارک!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم اسفند 1389ساعت 16:29  توسط زینب توقع همدانی  | 


خون همه جایم را پوشانده. نمی دانم لرز به جانم افتاده یا دستهای اوست که می لرزاندم.

پرت ام که می کند روی زمین ِ داغ، تیزی ام توی خاک فرو می رود.

صدای گریه زنی از بالای گودی به گوش می رسد.

با تمام وجود خودم را رو به پایین می کشم؛ تا دسته ام هم توی خاک فرو رود.

روی ِ دیدن زن را ندارم..

 

 

 



پ.ن: میان آن گودی،
        خنجر خونی آب شد از خجالت..

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم دی 1389ساعت 1:42  توسط زینب توقع همدانی 


چرا همه  زل زده ایم به دور دست ؟


چرا

چشم های

ما

خیس

است

...

؟



+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم آذر 1389ساعت 13:29  توسط زینب توقع همدانی  | 


از وقتی راه افتاده ایم مدام تکان می خوریم و هی بالا و پایین می شویم.
از ترس صدای قلبم توی گوشم پیچیده.
نمی گذارند گریه کنم.گریه که می کنم با طناب های توی دستشان محکم می کوبند به پاهایم.
به خاطر همین است که لب هایم را گاز گرفته ام و هی بغضم را قورت می دهم تو.

تا امرو نمی دانستم شتر بی محمل این قدر ترسناک است ..
 

 

 

پ.ن: جانم به قربان ِ قلب همچو گنجشک و
            پاهای کبودت،
              بانو!

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم آذر 1389ساعت 1:34  توسط زینب توقع همدانی