|
|
|
|
|
می
خواستیم قایم بشویم،می پریدیم "آنجا".می خواستیم کسی را بترسانیم،می
پریدیم "آنجا".
"آنجا"
پر از رختخواب های تر و تمیزی بود که تو با وسواس روی هم چیده بودی برای مهمان ها.
تا
همین چند سال پیش،قبل از آن که کارگرها در بی قفل "آنجا" را قاطی بقیه ی
درهای چوبی ِ دیگر حالا اما "آنجا" دیگر نیست.
همان آپارتمانی که با بی رحمی ِ تمام به جای خانه ی کلنگی ِ تو ساخته شد. |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم آذر 1388ساعت 17:0 توسط زینب توقع همدانی
|
|
||
|
|
|
|
|
آن روز صد و بیست هزار نفر آن جا بودند. صد و بیست هزار نفر دستانش را در دست های پیامبر دیدند. صد و بیست هزار نفر به او تبریک گفتند. چند سال بعد اما؛ عشق مقام کورشان کرد. کرشان کرد. سیاه دلشان کرد.
من می ترسم آقا. |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه پانزدهم آذر 1388ساعت 1:46 توسط زینب توقع همدانی
|
|
||
|
|
|
|
|
ديروز يك دفعه دلم تنگ شد برايت. براي وقت هايي كه مي پرسيديم: حاج آقا چه خبر؟ و تو جواب مي دادي: عروسي قنبر! براي وقت هايي كه يك دفعه از خواب مي پريدي و نمي دانستي شب است يا روز!؟ براي وقت هايي كه خر و پفت آن قدر بلند بود كه ما مجبور بوديم نوبتي بالشت را تكان بدهيم تا صداي خر و پفت بخوابد. براي وقت هايي كه دستمالت را تند تند روي استكان چاي تكان مي دادي تا زودتر سرد شود. براي وقت هايي كه يك "آه" بلند مي كشيدي و زير لب مي گفتي: آنان كه خاك را به نظر كيميا كنند، آيا بود كه گوشه چشمي به ما كنند؟ . . كجايي؟ كجايي پيـرمـــردِ بزرگِ زندگـی ِ مـن؟ |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه دوم آذر 1388ساعت 14:41 توسط زینب توقع همدانی
|
|
||
|
|
|
|
|
این روزها کاش این همه هشت، هشت ضلعی ای درست کنند برایم که هر وقت دلم گرفت به یکی از ضلع هایش تکیه بدهم و بی خیال ِ همه چیز به آسمان نگاه کنم. کاش.
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه هشتم آبان 1388ساعت 23:21 توسط زینب توقع همدانی
|
|
||
|
|
|
|
|
همین که شمع ها را فوت کنی کار تمام است! یعنی آن دو شمع بی قواره ای را که تا زانو توی کیک فرو رفته اند باور کرده ای.
هی حساب می کنم تا شاید به عددی کم تر از آن که باید برسم، اما فایده ای ندارد.
دو تا ۲ که مثل دو قلو های به هم چسبیده هم دیگر را بغل کرده اند و از هم جدا نمی شوند.
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 14:29 توسط زینب توقع همدانی
|
|
||
|
|
|
|
|
او شروع می کند. حواسم هست که یک وقت برنده نشوم!
باورش نمی شود! جیغ خفه ای می کشد و خودکار آبی اش را توی هوا پرت می کند و صفحه بازی را دستم می گیرم و به مربع های کج و معوج و Z و M های قرمز و آبی نگاه می کنم |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 15:36 توسط زینب توقع همدانی
|
|
||
|
|
|
|
|
"دا" را تمام کردم.
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 13:57 توسط زینب توقع همدانی
|
|
||
|
|
|
|
|
اگر میان این همه خانه و اتاق ،خانه ما و اتاق مرا انتخاب نمی کردی ؛ اگر یکدفعه و بی مقدمه از پنجره اتاقم خودت را پرت نمی کردی تو ؛ اگر آن صدا های عجیب و غریب را از خودت در نمی آوردی ؛ اگر دیوانه وار دور لامپ نمی چرخیدی ؛ بابایم هم مجبور نبود به خاطر جیغ و داد من روزنامه دستش را لوله کند و محکم بکوبد توی سرت و دیگر من ِ بیچاره تا این وقت شب از پشت پنجره به تو خیره نمی شدم که دمر روی زمین افتاده ای جان ِ من نمــیر ! بلندشو جیرجیرکِ سبــز ترســناک ! |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388ساعت 2:6 توسط زینب توقع همدانی
|
|
||
|
|
|
|
|
فردا قرار است دل سیاهم و لباس های سفیدم همسفر شوند. دعا کنید برایشان. همین!
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 16:37 توسط زینب توقع همدانی
|
|
||
|
|
|
|
|
دراز کشیده ام و چشم هایم را بسته ام و دارم سعی می کنم که بخوابم. دارم سعی می کنم به صدای ویز ویز پشه ای که از بالای سرم تکان نمی خورد گوش ندهم. چشم هایم گرم شده که صدای "دینگِ" اس ام اس گرمی چشم هایم را می گیرد :
با خودم فکر می کنم:
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388ساعت 2:35 توسط زینب توقع همدانی
|
|
||