تبليغاتX
جایی میان ابرها

می خواستیم قایم بشویم،می پریدیم "آنجا".می خواستیم کسی را بترسانیم،می پریدیم "آنجا".

بعد از ظهر ها که بزرگ تر ها می خوابیدند،بی سر و صدا می پریدیم"آنجا".


توی خانه ی به آن بزرگی "آنجا" همه چیز ما بود.


"آنجا" موقع دزد و پلیس بازی کردن هایمان می شد ندامتگاه و موقع پادشاه بازی کردن هایمان می شد

قصر ملکه ای که بیش تر وقت ها من بودم.

"آنجا" پر از رختخواب های تر و تمیزی بود که تو با وسواس روی هم چیده بودی برای مهمان ها.

که وقتی می دیدی ما پنج،شش نفری خودمان را می چپانیم آن تو و روی رختخواب ها بالا و پایین می پریم و

بالش های سفید را روی هم پرت می کنیم ،حرصت می گرفت و ابرو بالا می انداختی و دعوایمان می کردی

و بعد هم هِی به باباجون غر می زدی که چرا قفل "آنجا" را درست نمی کند.


"آنجا" تا وقتی تو بودی خانه ی کودکی های ما بود.


"آنجا" بود؛تا همین چند سال پیش که خانه ات را خراب کردند.

تا همین چند سال پیش،قبل از آن که کارگرها در بی قفل "آنجا" را قاطی بقیه ی درهای چوبی ِ دیگر

روانه ی بازار چوب فروش ها بکنند.


حالا اما "آنجا" دیگر نیست.



دیگر آن "جارختخوابی" تبدیل شده به شومینه ی سالن پذیرایی ِ یکی از واحدهای آپارتمان پاسارگاد.

همان آپارتمانی که با بی رحمی ِ تمام به جای خانه ی کلنگی ِ تو ساخته شد.


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم آذر 1388ساعت 17:0  توسط زینب توقع همدانی  | 

آن روز صد و بیست هزار نفر آن جا بودند. صد و بیست هزار نفر دستانش را در دست های پیامبر دیدند.

صد و بیست هزار نفر به او تبریک گفتند.

چند سال بعد اما؛ عشق مقام کورشان کرد. کرشان کرد. سیاه دلشان کرد.

 

 من می ترسم آقا.

می ترسم وقتی بیایی، ما کور باشیم. دلمان سیاه باشد و صدایت را نشنویم.

این شب عیدی بیا و دلمان را سفید کن.

سفید ِ سفید.

مثل برف.

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم آذر 1388ساعت 1:46  توسط زینب توقع همدانی  | 

ديروز يك دفعه دلم تنگ شد برايت.

براي وقت هايي كه مي پرسيديم: حاج آقا چه خبر؟
و تو جواب مي دادي: عروسي قنبر!

براي وقت هايي كه يك دفعه از خواب مي پريدي و نمي دانستي شب است يا روز!؟

براي وقت هايي كه خر و پفت آن قدر بلند بود كه ما مجبور بوديم نوبتي بالشت را تكان بدهيم تا
صداي خر و پفت بخوابد.

براي وقت هايي كه دستمالت را تند تند روي استكان چاي تكان مي دادي تا زودتر سرد شود.

براي وقت هايي كه يك "آه" بلند مي كشيدي و زير لب مي گفتي:
آنان كه خاك را به نظر كيميا كنند،
آيا بود كه گوشه چشمي به ما كنند؟

.

.

كجايي؟

كجايي پيـرمـــردِ بزرگِ زندگـی ِ مـن؟

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم آذر 1388ساعت 14:41  توسط زینب توقع همدانی  | 



این روزها کاش این همه هشت، هشت ضلعی ای درست کنند برایم

که هر وقت دلم گرفت به یکی از ضلع هایش تکیه بدهم

و بی خیال ِ همه چیز به آسمان نگاه کنم.

کاش.


 

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آبان 1388ساعت 23:21  توسط زینب توقع همدانی  | 


همین که شمع ها را فوت کنی کار تمام است!

یعنی آن دو شمع بی قواره ای را که تا زانو توی کیک فرو رفته اند باور کرده ای.


از صبح هرچه ۸۸ را منهای ۶۶ می کنم فقط یک جواب می گیرم.

هی حساب می کنم تا شاید به عددی کم تر از آن که باید برسم، اما فایده ای ندارد.


این تفریق ساده با بی رحمی تمام، تصویر دو تا ۲ را نشانم می دهد.

دو تا ۲ که مثل دو قلو های به هم چسبیده هم دیگر را بغل کرده اند و از هم جدا نمی شوند.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 14:29  توسط زینب توقع همدانی  | 

 او شروع می کند.
با خودکار آبی بین دو نقطه خط می کشد و نگاهم می کند که یعنی نوبت من است.
صفحه را از بالا تا پایین پر از نقطه کرده و هرچه اصرار می کنم لااقل بی خیال نصف صفحه شود،
گوشش بدهکار نیست. به زور خودکار قرمزش را دستم می دهد و اصرار می کند بازی کنم.

قرار است هرکس اول اسمش را وسط مربع هایی که کامل می کند بنویسد:
من "Z" و  او "M".

حوصله ندارم، هر جا دستم بیاید خط می کشم. درست برعکس او.
آدم را کلافه می کند آن قدر برای کشیدن هر خط فکر می کند و وسواس به خرج می دهد.

 حواسم هست که یک وقت برنده نشوم!
با آخرین خطی که می کشم 17 تا مربع گیرش می آید. یکی یکی مربع ها را کامل می کند و
 M بدخطی وسطشان می نویسد و با چشم های کوچکش هِی نگاهم می کند که ببیند با دیدن
این همه M چه حالی دارم!


 بازی تمام شده.
 نیازی به شمردن نیست،(با یک نگاه هم می شود دید که M های آبی چقدر بیشتر از Z های قرمز است) با این حال شروع می کند به شمردن:

56 تا Z و 84 تا M .

باورش نمی شود! جیغ خفه ای می کشد و خودکار آبی اش را توی هوا پرت می کند و
از اتاق می پرد بیرون.صدای تو دماغی اش از وسط هال می آید که دارد فاخرانه برای مادرش
تعریف می کند که از من بُـرده است.

صفحه بازی را دستم می گیرم و به مربع های کج و معوج و Z و M های قرمز و آبی نگاه می کنم
و هر چه فکر می کنم یادم نمی آید آخرین بار کِی خوشحال شدم؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 15:36  توسط زینب توقع همدانی  | 

 

 "دا" را تمام کردم.

 


دلم سوخت ؛


نمی دانم  برای زهرا حسینی یا برای  دا  یا  برای همه آن هایی که ماندند!؟

 

 

 
پ.ن : غم ِ غربت "خرم شهر" را شاید فقط با "دا" بشود حس کرد.
    

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 13:57  توسط زینب توقع همدانی  | 

اگر میان این همه خانه و اتاق ،خانه ما و اتاق مرا انتخاب نمی کردی ؛

اگر یکدفعه و بی مقدمه از پنجره اتاقم خودت را پرت نمی کردی تو ؛

اگر آن صدا های عجیب و غریب را از خودت در نمی آوردی ؛

اگر دیوانه وار دور لامپ نمی چرخیدی ؛


آن وقت، من هم مجبور نبودم جیغ بزنم و بابایم را صدا بزنم.

بابایم هم  مجبور نبود به خاطر جیغ و داد من روزنامه دستش را لوله کند و محکم بکوبد توی سرت

و از پنجره بیاندازدت بیرون.

و دیگر من ِ بیچاره تا این وقت شب از پشت پنجره به تو خیره نمی شدم که دمر روی زمین افتاده ای

و تکان نمی خوری و دلم هزار راه نمی رفت که حالا بچه هایت بی تو چه می کنند.

 
نمــیر !

جان ِ من نمــیر !

بلندشو جیرجیرکِ سبــز ترســناک !


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388ساعت 2:6  توسط زینب توقع همدانی  | 

 

فردا قرار است دل سیاهم و لباس های سفیدم همسفر شوند.

دعا کنید برایشان.

همین!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 16:37  توسط زینب توقع همدانی  | 

دراز کشیده ام و چشم هایم را بسته ام و دارم سعی می کنم که بخوابم.

دارم سعی می کنم به صدای ویز ویز پشه ای که از بالای سرم  تکان نمی خورد گوش ندهم.

دارم سعی می کنم بفهمم نیمه شب است!

چشم هایم گرم شده که صدای "دینگِ"  اس ام اس گرمی چشم هایم را می گیرد :


هستم اگر می روم گر نروم نیستم...

 


گرمم می شود. ملحفه را از رویم کنار می زنم. زانوهایم  را در بغلم جمع می کنم .

با خودم فکر می کنم:


"هستم" ؟


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388ساعت 2:35  توسط زینب توقع همدانی  |